تبليغاتX
مرد روانی
غزل های امروزم..........(کرمان)

 

 

 

 

به قار و قار کلاغی نشسته بر آنتن

 

گناه حادثه ای  در شبانه های رن

 

شروع می شوی از متن گریه های من

 

و من ادامه ی این چشمهات  از یک ژن

 

 کریسمس متولد نمی شوم از نو

 

در آن  سشنبه که پاییزی از تنی مومن

 

شکسته در تهِ این شعر خاک می خورد  و...

 

بخواب می رود از این گذشته  ی ممکن

 

ک

ل

ا

غ

 

از نهمین  سیم شعری می افتد .

 

درخت می شود و تا به میز روی سن ....

 

که ارتباط غزل قطع می شود /

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 20:50  توسط سراینده :محمدرضا اصغری | 

 

 

 

من می گذرم از زندگی به خاطر خود چشات 

 

اگه قبولم بکنی بیام تولد چشات

 

ورق ورق دلم برات ، نامه ی التماس نوشت

 

خواستم که پستشون کنم ، ندونستم کدچشات

 

یه روز یکی شبیه تو از کوچه ی دلم گذشت

 

فکر نمی کردم تو باشی ، آبی شده مد چشات

 

می خوام واسه یادگاری ، یه پراز اون چشات بدی

 

که بذارم تو دفترم ، به عشق هد هد چشات

 

رسم رفاقت این نبود ، که بسپرم به سرنوشت

 

اما تحمل می کنم بخاطر خود چشات

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 21:25  توسط سراینده :محمدرضا اصغری | 

 یک روز برای من دلت می گرید

این آینه ی مقابلت می گرید

بانو بخدا ،خدا دلش می سوزد

وقتی که دو چشم خوشگلت می گرید

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 19:30  توسط سراینده :محمدرضا اصغری | 

بر زندگی گذشته قیمت نگذار

 

چوب این همه لای چرخ خلقت نگذار

 

اصلا که بین بهشتیان مال خودت

 

دیگر سرمان این همه منت نگذار

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 19:16  توسط سراینده :محمدرضا اصغری | 

گفتی که از این حصارها پر بزنیم

 

بر این دل خسته رنگ دیگر بزنیم

 

حالا که همه از عشق ما  بو بردند

 

اصلاً به درک، به سیم آخر بزنیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 19:9  توسط سراینده :محمدرضا اصغری | 

تا امتداد  باد دست نرده ها تکید

 

شب بوی مست ، گیس تو را سرمه کشید

 

یک عمر پشت صحنه ی چشمان من تر است

 

انگار هیچ کس تو را در چشم من ندید

 

می خواستم که زیر باران تو را .. ولی

 

خونسردی  مرا تب لبهایتان مکید

 

و از تو یادگار من ماندم و این غزل

 

که آنقدر  نیامدی تا باد می وزید

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 18:58  توسط سراینده :محمدرضا اصغری | 
 

 

 

ازتمدن غارنشینی خسته شدی وبه شهر زدی
که به خیال خودت زخمهای زمین خوب شوند؟
اما تا کشت گندم
هیچ زخمی خوب نخواهد شد
تازه ،از کجا معلوم تاریخ راست گفته باشد
-محمد-
در غارهای تاریک ستاره دنباله دار کشف نخواهد شد
نشان به آن نشان که خدیجه...
چقدر در چشمش زبان ریختی که در اولین لحظه دیدار در سینه اش ماندگار شدی؟
چهل وسه تیر هفت شین سفره ات فقط شراب بودشراب
و بعد از آن آسمان سوراخ شدوتو افتادی
این بود رسالتت،که بیست سال در گوش خلق بخوانی که چه!
ابو سفیان ها تراشتی که چه!
مگر نه این انقلاب اتفاقی بود
#
سپس برگردو دو دستت را به سمت بالا ببر
و از نوح و ابراهیم و عیسی و موسی طلب عفو کن
#
خوبست که نیستی و ببینی چه حرفهایی از دست پشت سرت می گویند
بعثتت شده یک روز تعطیلی میان هفته
و از ندیده ات دیده می آفرینند
........................
آنوقت تو در گوشه ای از بهشت نشستی و سیب میخوری

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 4:21  توسط سراینده :محمدرضا اصغری | 

یه پیغوم کوچیک دارم

     

تو این هیاهوی خزون

 

سلام پر درد منو    

            

خدمت چشمات برسون

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 3:51  توسط سراینده :محمدرضا اصغری | 

دوباره خواب دیده ام به گیس تو که نسترن

 

-زده شده

 

و در مسیر ایستگاه یک ترن

 

هنوز زل زدم  فقط به کوپه ی شماره 9

 

که تو پیاده می شوی درست روبروی من

 

تعارفات رسمی و نگاه های دزدکی

 

دو پلک  باز و بسته شد ،

 

و بعد آشنا شدن -

 

سکوت برگ های زرد زیر پای ما دو تا

 

و یک هوای مه زده مناسب قدم زدن

 

ببین نهال تازه ام دگر غریبگی نکن

 

تو وصله ی  تن منی  ،غزل بخوان

 

- برهنه تن -

 

زخواب می پرم  ولی برای تو عجیب نیست

 

که تو بهانه ای شدی برای زندگی من

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 3:20  توسط سراینده :محمدرضا اصغری | 

و روی گونه ام جا مانده سیلی

موا کشتی تو با چشمان نیلی

به روی گوشه ی قلبم نوشتم

برای عاشقی تنها دلیلی

 

 

نه می خواهم ، نه می گویم اسیرم

گذشته کار من از این که گیرم

بپاس شرم چشمان قشنگت

خدا قسمت کند یک شب بمیرم

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 6:43  توسط سراینده :محمدرضا اصغری |